زندگی پژمان نوزاد كارآفرين ايراني ساكن آمريكا از زبان خودش

سرمايه‌ گذار کارآفرین در جهان فناوري

تاريخ 1399/10/07 ساعت 15:02

براي من، همه ‏چيز از آن اتاق زير شيرواني مغازه ماست‏ فروشي آغاز شد. آن موقع پول چنداني نداشتم، اما اميد داشتم.

آينده نگر

در سال 1992 من، پژمان نوزاد، در سيليكون‌ولي یک بي‏خانمان بودم. خب نه بي‌خانمان به معني واقعي كلمه. در يك لبنیاتی و ماست‏فروشي كار مي‌كردم و مالك فروشگاه را راضي كرده بودم تا بگذارد بدون پرداخت اجاره‏بها در اتاق زيرشيرواني مغازه بخوابم. يک‏بار وقتي آخر شب مي‌خواستم وارد مغازه شوم، پليس جلوي من را گرفت. فكر مي‌كرد قصد دزدي از مغازه را دارم.

نمي‌توانستم سرزنششان كنم. خودم هم بودم همينكار را مي‌كردم. اما من در تلاش براي بقا بودم. چند ماه پيش از اين، ايران را با 700 دلار به مقصد ايالات متحده آمريكا ترك كرده بودم. نمي‌توانستم انگليسي صحبت كنم، و تعداد انگشت‌شماري آشنا در كاليفرنيا داشتم. اما مي‌دانستم كه آمريكا سرزمين فرصت‌ها است و من آماده قاپيدن فرصت‌ها بودم. در اين گير و دار عاشق هم بودم. در تهران، عاشق دختري بودم كه با هم بزرگ شده بوديم.پول كمي را كه داشتم صرف تماس گرفتن با آن سوي جهان مي‌كردم. به سرعت پولم ته كشيد.

من در تهران خبرنگار ورزشي بودم اما تمامي سوابقم در اين حوزه در آمريكا هيچ بودند. در سن‌خوزه كاري در يك كارواش براي خودم دست و پا كردم و در يك كالج محلي شبانه مشغول به يادگيري زبان شدم. بعد شغلم را از كارواش به ماست‏فروشي تغيير دادم. يك روز حين تماشاي تلويزيون در اتاق زيرشيرواني‌ام، تبليغي از گالري فرش مداليون در پالوآلتو ديدم. آنها فروشنده استخدام مي‌كردند. بلافاصله گوشي را برداشتم. صاحب مغازه پرسيد: تا به حال فرش فروخته‏اي؟

گفتم:نه.

-تا حالا مبلمان فروخته‏اي؟

-نه.

-تا به حال چيزي فروخته‏اي؟

-نه.

-پس چرا به من زنگ زدي؟

پيش از آنكه گوشي را بگذارد از او خواهش كردم به من فرصتي بدهد: چطور قبل از اينكه من را ببيني ردم مي‌كني؟ سكوتي طولاني كرد و بعد پذيرفت: قبول، فردا بيا. روز بعد به ديدنش رفتم.كار را گرفتم و تا پايان هفته از اتاق زير شيرواني نقل مكان كردم. اين آغاز زندگي جديدم بود.

 

فرش‏فروشي

اولين چيزي كه به عنوان كارمندي جديد در فرش‌فروشي مداليون ياد گرفتم اينبود كه فرش‌هاي ايراني واقعا گران هستند، هركدام ده‌ها هزار دلار. دومين موضوع اين بود كه فهميدم بيشتر مشتريان راهي نداشتند تا بفهمند آيا مورد سوءاستفاده قرار مي‌گيرند يا نه. نمي‌توانند نوع بافت و محل بافت فرش‌ها را تشخيص بدهند. هيچ اطلاعاتي از قيمت منصفانه نداشتند و راهي هم براي تشخيص وجود نداشت. از اين رو بود كه فروش فرش‌هاي گران‏قيمت نيازمند اعتماد و برقراري ارتباطي مستحكم است. اين همان كاري است كه طي چند سال پس از آن انجام دادم. با مشتري‏هايم دوست شدم. به خانه‌هايشان رفتم. با خانواده‏هايشان وقت گذراندم. با آنها آشنا شدم و فروش خوبي هم انجام دادم. در بهترين سال فروشندگي‌ام هشت ميليون دلار فرش فروختم. من شاهد جامعه‌اي شگفت‌انگيز بودم كه هدفش تغيير جهان بود و من مي‌خواستم بخشي از آن باشم. از اين رو،‌ علاوه بر فروش فرش به مشتري‌ها شروع به پرسيدن كردم. كم‏كم پيچ و خم جهان اطرافم دستم آمد. شركت‌ها، فناوري، و رشد باورنكردني آن. سپس يك روز وارد دفتر رئيسم، مدير فرش‏فروشي شدم و به او گفتم: ما بايد يك صندوق سرمايه‌گذاري كارآفريني راه بيندازيم.

 ماجراجويي آغاز مي‌شود

رئيسم، اميرعميدي،مردي فوق‌العاده بود كه تمامي موفقيت‌هايش در ايران را براي مهاجرت به آمريكا رها كرده بود و اينجا همه‌چيز را از صفر آغاز كرده بود.او بسيار باهوش بود و من و فرصتي را كه از آن حرف مي‌زدم باور داشت. من هرآنچه را كه در گاوصندوقمان پس‌انداز كرده بودم وسط گذاشتم و به دنبال شركت‏هاي نوپاي خوش‏آتيه گشتم. تعهد من 200 هزار دلاري بود، كه همه آن را نداشتم و بخشي از آن را از درآمد ماهانه فرش‏فروشي پرداخت مي‌كردم. اولين چالش ما قانع كردن مردم بود تا باور كنند ما در كارمان جدي هستيم. بيشتر بنيان‏گذاراني كه با ما ملاقات مي‌كردند، پيش از ما با سرمايه‌گذاراني بزرگ در جاده سند هيل ملاقات كرده بودند. آنها حين ملاقات با ما انتظار همان برخورد مجلل و صيقل داده‏شده‌اي را داشتند كه از آنها ديده بودند. در عوض ما از آنها در پستوي مغازه فرش‏فروشي با چاي دم‏كشيده سياه ايراني استقبال مي‌كرديم. مي‌خواستيم يخشان باز شود. پس از آن بزرگ‏ترين چالش ما يافتن بهترين شركت‌ها پيش از ديگران بود. عنوان سرمايه‌گذار فرشته يا سرمايه‏گذار مرحله كشت ايده آن زمان مرسوم نبود. هيچ منبعي هم وجود نداشت. از اين رو من سرمايه‌گذاران و بنيان‏گذاران را به منظور ايجاد ارتباط به مراسم‌هاي مختلفي در فروشگاه فرش دعوت مي‌كردم. زمان بسيار زيادي را صرف يادگيري كردم. هر كنفرانسي را كه مرتبط با اين كار بود رفتم، با بنيان‏گذاران و سرمايه‌گذاران زيادي ملاقات كردم و كتاب‌هاي بسياري خواندم. دراول راه سرمايه‏گذاري‌هاي بدي انجام داديم، اما پس از آن شانس به ما رو كرد. ما در سال 2000 سرمايه‏گذار اندی روبين شديم كه در نهايت سيستم عامل اندرويد را خلق كرد.ملاقات با اندي نقطه عطفي در زندگي من بود. من ويژگي‌هاي بسيار كميابي از كارآفريني را در او ديدم و پس از آن همه‌چيز وابسته به تشخيص الگوها بود. وقتي اسم ما بر سر زبان‏ها افتاد، افراد بيشتري براي گفت‏وگو درباره فناوري به فرش‏فروشي مي‌آمدند. شركت‏هاي سرمايه‏گذار بزرگ تماس‌هاي من را جدي‌تر مي‌گرفتند. با گذشت زمان، سرمايه‌گذاري‌هاي ما رشد كرد. ما به اولين سرمايه‌گذار شركت‌هاي دراپ‌باكس، لندينگ كلاب، ساوند‏هاوند، دنجر، زوسك و ديگر شركت‏هاي موفق تبديل شديم. امروز شركت‌هايي كه روي آنها سرمايه‏گذاري كردم بيش از 20 ميليارد دلار ارزش دارند، و اولين زمين بازي آنها فروشگاه فرش بود.

مسير من

در سال 2013 مسير جدايي را در پيش گرفتم و شركت سرمايه‌گذاري «پِر»(Pear)، را به منظور سرمايه‌گذاري در مراحل اوليه كار تاسيس كردم. شريكم مار هرشنسون بود، كارآفريني اسپانيايي و فارغ‌التحصيل مقطع دكتراي مهندسي برق از دانشگاه استنفورد. او در تاسيس سه شركت موبايل، تجارت الكترونيك و نرم‌افزار، و صنايع نيمه‏هادي مشاركت كرد. ايده اصلي اين بود كه همان‌اندازه روي افراد سرمايه‌گذاري كنيم كه روي فناوري مي‌كنيم؛ يافتن كارآفريناني كه براي حل مشكلات در بازارهاي بزرگ به دنبال راه‏حل بودند و تبديل كردن آنها به بخشي از خانواده خودمان، پايبندي به آنها در روزهاي خوشي و ناخوشي. با اينكه هر بنيان‏گذار و موسسي متفاوت از ديگري است و هيچ فرمول جادويي براي شناسايي آنها وجود ندارد، اما ما نشانه‌هاي اندكي را كه درميان بهترين آنها رايج است شناسايي كرديم، نشانه‏هايي كه در مراحل اوليه مي‌توان آنها را تشخيص داد.

من به دنبال افرادي هستم كه ليستي از 20 ايده دارند و تمامي گزينه‏هاي آن را براي اجرا كردن عملي‌ترين گزينه خط زده‏اند. من به دنبال بنيان‏گذاراني هستم كه ايده‏پردازي آنها تاريخچه داشته باشد. بهترين كارآفرينان تنها در تعقيب موضوعات جذاب و بزرگ نيستند. آنها به مشكلاتي كه در حال رفع آن هستند بسيار نزديك‏اند و اين مشكلات معمولا بسيار واضح‏اند. مثل مرتبط كردن افرادي كه خودرو دارند به افرادي كه مي‌خواهند به مقصدي بروند. يا ايجاد شيوه‏هايي كاربردي براي كارمندان براي ارتباط داشتن با يكديگر در محيط كار. يا ذخيره سازي اطلاعات از راه دور. اين همان ايده‏هايي بودند كه اوبر،‌اسلكز و دراپ‌باكس را در جهان خلق كردند. وقتي فردي مسئله‌اي را كه در حال حل آن است واقعا و عميقا درك مي‏كند، احتمال اينكه در زمان سختي‌ها كار را رها كند كمتر مي‏شود و درك بهتري از موضوعات ساختاري در بازار كه مانع از حل مسئله توسط ديگران شده است خواهد داشت. ايده‏هاي بزرگ هيچ ايرادي ندارند، اما اگر شركتي بر اساس يك ايده بزرگ ساخته شود، احتمال شكست آن بالا مي‌رود. بهترين شركت‌ها آنهايي هستند كه با هدف حل مسائل كوچك‏تري كهموسس آنها را تجربه كرده و درگير آنها است،كار خود را آغاز مي‌كنند. چنين ارتباط بديعي با مسئله است كه آنها را به سوي حل مسئله پيش مي‏راند و به موفقيت مي‌رساند.

ويژگي بعدي استقامت بالا است زيرا ايجاد يك استارت‌آپ موفق، بسيار دشوار است. من اولين استارت‌آپ زندگي‏ام را در دوران جنگ ايران و عراق در تهران تاسيس كردم. هرشب جت‏هاي جنگي بالاي شهر پرواز مي‏كردند و با شكسته شدن ديوار صوتي، شيشه پنجره‌ خانه‌ها خرد مي‏شد. تقريباهر شب اين اتفاق مي‌افتاد. يك روز صبح تصميم گرفتم خانه به خانه در بزنم و نوارچسب‌هايي را به مردم بفروشم تا با چسباندن آنها روي شيشه‌ها، از خرد شدن شيشه جلوگيري كنند. هيچ‏كس از من خريد نكرد و پس از چند ساعت من كار را رها كردم. يك موسس خوب هرگز چنين كاري نمي‌كرد. او تكنيك‏هاي فروش ديگري را امتحان مي‏كرد، با چسبي متفاوت، يا حتي ايده‌اي متفاوت. چندين سال بعد با كارآفريني شكست‏خورده حرف مي‏زدم كه مي‌گفت: سيليكون‌ولي يك ميدان جنگ است. اين‏طور نيست. من در منطقه جنگي بزرگ شدم. اما موفق شدن در اينجا نيازمند مقداري كافي از سرسختي است.

كارآفرينان خوب،‌ناخدايان كشتي‌هاي خود هستند، به شركاي خود اهميت مي‌دهند و نقاط قوت و ضعف يكديگر را مي‏شناسند، ديدگاهي طولاني‌مدت دارند و به دنبال ثروت بادآورده و زودهنگام نيستند، به دنبال ايجاد اشتغال، ساخت شركتي بادوام و ايجاد تحول در صنايع هستند، اعتماد به نفس عميقي نسبت به آينده دارند و درعين حال به اندازه‏اي محتاط‏اند كه هر تصميم را بارها بررسي مي‌كنند.

 درس‏ هايي از اتاق زيرشيرواني

براي من، همه‏چيز از آن اتاق زير شيرواني مغازه ماست‏ فروشي آغاز شد. آن موقع پول چنداني نداشتم، اما اميد داشتم. امید به اینکه اگر بتوانم از پس زندگی در آن اتاق زیر شیروانی بربیایم، از پس هر چیز دیگری برخواهم آمد. امید به اینکه با فداکاری و سختکوشی فراوان می‌توانم چیزی از خود خلق کنم. امید به اینکه این تازه اول راه است. آن دختر را به یاد دارید؟ همانی که تمام پولم را خرج تلفن زدن به او کردم. ما بیست و ششمین سالگرد ازدواجمان را امسال در کنار دو فرزندمان جشن گرفتیم. این هم یک دلیل دیگر برای اینکه بدانید چرا هیچ‏وقت نباید تسلیم شد.